۱۵ آذر ۱۳۹۲

با چپاول و تاراج کشور، چه آینده ای برای آموزش نونهالان پیش بینی میشود؟

کودکان سرمایه آینده کشورند

این گفته ای است که اندیشمندان و خردمندان جهان بدان اعتقاد و باور دارند. زیرا کودکان با داشتن آموزش با کیفیت خوب، و بهداشت درست از خانه تا مدرسه، ذخیره معنوی و سازندگان آینده کشورند. از این روی، در کشورهای با وجود رژیم های آگاه و انسانی، بیشتر تلاشها در تربیت و آموزش کودکان به کار می رود. این تربیت و آموزش از لحظه بارداری یک خانم آغاز شده، در دوران تولد، شیر خوارگی، و رفتن به کودکستان تا دانشگاه، به کمک دولت و همکاری با خانواده و مدرسه ادامه دارد. کیفیت و بازدهی هر آموزش همواره مورد نظر و مطالعه است.

به جای سرمایه گذاری در تربیت فرزندان این سرزمین و داشتن تحصیلات خوب با کیفیت برجسته، 

آخوند ضد ایرانی بخش بزرگی از پول مملکت را در راه توسعه افکار خرافاتی دین و حفظ کردن قرآن 

که استعدادهای جوانان را کور کرده و آنان را در جهل و خرافات نگاه می دارد، به کار می برد.


روش تحصیل در اروپا
در کشورهای اروپایی برای فرستادن کودکان به بهترین آموزشگاهها. و گزینش بهترین آموزگاران رقابت های گوناگونی میان خانواده ها دیده می شود. به عنوان نمونه، با مطالعه ای که نگارنده از روش آموزش چند کشور اروپایی مانند فرانسه، انگلیس، و آلمان به عمل آورد، مشاهده شد که دولت بزرگترین پشتیبان، راهنما، و دلسوز دانش آموزان، به ویژه در مراحل کودکستان تا دبیرستان است.




برای نمونه کشور  فرانسه نیز همه گونه امتیازات در اختیار خانواده ها و کودکانشان گذاشته می شود تابهترین نتیجه را از آموزش ببرند. در فرانسه علاوه بر کمک های بیدریغ دولت به کودکان و خانواده 

هایشان، دولت خود را موظف می داند تا حتی برای کودکان کند ذهن و عقب افتاده، امتیازات ویژه ای قائل شود. چنانکه، آموزگارانی همراه دانش آموز کند ذهن در کلاس می نشینند و پا به پای آنان راه و روش آموزش درست را دنبال می کنند.


رژیم خودکامه و ضد ایرانی، پول های خزانه ملت را صرف یک مشت اوباش و افراد هرزه و مزدور ضد ایرانی می کند تا آنها در تظاهرات و گردهم آیی ها به نفع رژیم شعار دهند. در حالی که فرزندان این کشور از تحصیل و امکانات تحصیلی  و بهداشت درست بی بهره اند.

عواملی که برای آموزش با کیفیت بالا نیاز است

همانگونه که یادآور شد، پیشرفت هرجامعه بر پایه پیشرفت جوانان و میزان فراگیری و دانش آنها می باشد. دانش آموزان هم هنگامی به بهترین نتیجه می رسند که نخستین آموزش آنان به وسیله مادر، کودکستان، و دبستان هرسه با کیفیت برجسته و بالا باشد. آنچه وظیفه دولت را آشکارتر می کند، فراهم کردن امکانات آموزش خوب برای هرکودک است. فراموش نکنیم چنانچه کودک از کودکستان و دبستان خود بهره ای نگیرد و در این دو آموزشگاه آبدیده نشود، دوران دبرستان و دانشگاه را به سختی و با کیفیتی ناچیز به پایان خواهد رسانید. از این روی، پایه گذاری تحصیل و آینده و زندگی هرفرد بستگی به آموزش دوران ابتدائی او دارد. برای داشتن آموزش خوب، رعایت نکات زیر ضروری است.


کشوری که در مدت ۸ سال حکومت جهل و غارتگری احمدی نژاد بیش از ۷۰۰ میلیارد دلار درآمد نفت داشته، که می توانست کشور را دگر گون کند و بسیاری از عقب ماندگی ها و غفلت های گذشته را جبران کند، همگی ملا خورشد و به حسان خامنه ای و خانواده دزد و غارتگر و هم دزدان دیگر آخوندش ریخته شد. تا جایی که فرزند این سرزمین در سرما و گرما ناچار است در بیابان و صحرا از هر موقعیتی برای فراگیری خود استفاده کند. به راستی نفرین و شرم بر نسل آخوند باد که ایران را ویران کردند.


۱- آموزگاران دلسوز و باسواد

نگارنده به خاطر می آورد که در دبستان مسعود سعد تهران در حوالی خانقاه، آموزگاران ما به ویژه معلم ریاضی و ادبیات، از جمله بهترین، باسوادترین، و دلسوزترین انسان های شرافتمند و بزرگوار بودند. آموزش درست با کیفیت عالی آنان، در همه زندگی من تا کنون اثر مثبت و سازنده ای داشته است. در دوران رژیم گذشته دانشسراهای مقدماتی با وسواس و دلسوزی فراوان از علاقمندان به شغل آموزگاری پس از گذراندن امتحان ورودی به روشهای آموزشی درست و در استاندارد بین المللی آموزش می دادند و عملن آنان را در کنار معلمین پرسابقه به کار می گرفتند و بدانان مسئولیت آموزش و اداره کلاسهای گوناگون را می دادند که نتیجه و پیامد آن بسیار ارزنده و جالب بود.



فرزندان خامنه ای نیز مانند پدرشان    همگی جنایتکار و دزد و غارتگرند. تا زمانی که این غارتگری ها ادامه دارد، کودکان کشور به آموزش و تحصیل نمی رسند و تنها گروهی خرافاتی و بی سواد در مکتب آخوند تربیت می شوند.




۲- محیط آموزشی بهداشتی

کلاس درس، ساختمان آموزشگاه، حیاط آن و همه گوشه و کناری که دانش آموز با آنها در تماس است، باید بهداشتی، رو به آفتاب، روشن، پاکیزه، بدون رطوبت و هرگونه عیب دیگر باشد. محیط آموزش و امکانات آموزش خوب مانند وسائل نوری، صوتی، گچ، تخته سیاه، نقشه، دوربین نمایش فیلم و اسلاید و مانند آن برای آموزش خوب و ارزنده مورد نیاز است.

۳- آموزش موضوعات علمی، فرهنگی، و ادبی

آموزش در دوران ابتدایی که شالوده و پایه تحصیل و دانش کودک است اهمیت به سزایی دارد. شوربختانه در فرهنگ گذشته ما نیز بدان توجی نشده بود، و در دوران رژیم عقب مانده اسلامی که به کلی نادیده گرفته شده است. آموزش خرافات و چرندیات مذهبی، آنهم تنها مذهب شیعه در بر همه دروس دیگر حاکمیت و برتری داشت. حفظ کردن طوطی وار داستان بی پایه و دروغین امامان که می بایست کودک بخت برگشته آنچنان آن را بداند که نمره کمتر از ۱۲ نداشته باشد. وگرنه با تجدیدی و یا مردودی همراه بود.

اینهم دانش آموزان دبستانی در کرمان که میز و نیمکت و جای نشستن ندارند. زیرا آخوند همه مملکت را دزدیده و به غارت برده است.



در مدارس ایران از آموزش و فرهنگ خبری نیست. آنچه هست، شستشوی مغزی دانش آموزان و به بیراهه کشاندن آنان است.

اما، در برابر، ادبیات فارسی، تاریخ و جغرافیای ایران که دانستن آنها بر هرفرد ضروری بود، به باد فراموشی سپرده شد و با حضور دانش آموز در جلسه امتحان، بدو نمره ۲۵/. قبولی داده می شد. اگر می بینید شماری دانش آموز پیشرفته و خوب در گوشه و کنار کشور وجود داشتند، آن به همت والا و خستگی ناپذیر خانواده هاشان و تعدادی انگشت شمار از مدارس خوب بود وگرنه عمومیت نداشت.


تحصیل در ایران آنهم با کیفیت ناچیز و خرافاتی که آخوند به خورد نوجوانان می دهد، مجانی نیست. بلکه شیره خانواده ها کشیده می شود تا امکانات نخستین آموزش فرزندان خود را فراهم کنند. در حقیقت تحصیل یک نوع سرمایه گذاری به نفع آخوند است که خانواده ها ناچارند غرامت آن را تحمل کنند. ولی چنانکه می بینید تحصیل برای قاریان و مزدوران رژیم که خرافات و کوراندیشی را در جامعه گسترش می دهند، مجانی است.




از آنچه گفته شد:

فرهنگ هر کشور پایه و اساس و رمز بقای آن است. آموزش و پرورش خوب و با کیفیت بالای کودکانان و نوجوانان، می تواند آینده ای درخشان و پیشرفته را برای آن کشور تضمین کند. نیاز به یک آموزش درست و همگانی، از خانه و دامان مادر آغاز، در کودکستان و دبستان دنبال می گردد، و در دانشگاه و مراکز تحقیقات به نتیجه و بهره برداری می رسد. بدبختانه آموزش نوجوانان ایران سالهاست در کشورمان از سوی سوداگران دین و آخوندهای عقب مانده بی فرهنگ به بیراهه کشانده شده است. نفوذ آخوند در برنامه ریزی تحصیلات گذشته، فرزندان ایران را از آموزش علمی و فرهنگی جهان کنونی باز داشت.


برنامه جهل و بی دانش رژیم کنونی ایران که بر پایه تخریب و ویرانی فرهنگ ایران و به بیراهه و فساد کشاندن کودکان و نسل جوان ایران پایه گذاری شده، روز به روز کودکان چشم و گوش بسته کشور را از واقعیت ها و ارزش های معنوی کشور جدا کرده است. نداشتن امکانات تحصیلی با کیفیت خوب که با بهداشت و تندرستی کودکان همراه باشد در سرتاسر کشور به چشم می خورد.
به جای هزینه کردن در آموزش و تربیت نوجوانان، سرمایه مملکت در ساختن مسجد، حسینیه، مدرسه دینی هزینه می شود و یادر راه تبلیغات دروغین و خردزدایی ملت ناآگاه و ساده دل به کار می رود، و یا به وسیله خامنه ای غارتگر به میزان ۹۵ میلیارد دلار، و همچنین فرزندان جنایتکار او مانند مجتبی خامنه ای، و آخوندهای دزد و هم آخور ولی فقیه بلعیده می شود.

شهردار تهران همان بسیجی لات و مزدوری که در ۱۶ تیر دانشجویان دانشگاه را به خاک و خون کشانید، برای خوش خدمتی به آخوند جنایکتار ۴۰۰ مسجد در تهران می سازد. آیا ما کمبود مسجد داریم؟. آیا دبستان و دبیرستان های ما کامل و درستند، و نیازی به تعمیر و مرمت ندارند؟.


۰۶ آذر ۱۳۹۲

سکس محمد با زنی که شوهر و تمامی اعضای خانواده‌اش را جلو چشمش می‌کشد! (تابلوی بر اساس واقعیت و دردناک)

تجاوز جنسی به زنان دربند در میان مسلمین، سنتی به جا مانده از محمد ابن عبدالله:
     چرا اجازه نمی‌دهند ملت ما از چهره‌ی اهریمنی محمد ابن عبدالله آگاه شوند؟     
         قطعا اکثریت قریب به اتفاق هم‌میهنان ما محمد ابن عبدالله را نشناخته‌‍اند، هیچ وجدان بیداری از جنایتکار حمایت نمی‌کند چه برسد به اینکه سخنان از او را مانند گفتار خدا بداند؛ او جنایتکاری است که اگر اجازه بدهند تا شناخته شود یقینا روی بسیاری از جانیان تاریخ بشر را سفید خواهد کرد، این مرد جنایات زیادی را مرتکب شد که داستان حمله به قلعه‌ی خیبر و کشتن تمام کسانیکه به این قلعه پناه گرفته بودند نمونه‌ی کوچکی است از این جنایات، داستان تجاوز او به صفیه زنی 17 ساله در همان شبی که شوهرش را زیر شکنجه کشته بود یکی از همین نمونه‌هاست، شرم آور آنجاست که برخی از مسلمانان اقدام به توجیه این موضوع می‌کنند. 
      مسلمین در جنگ خیبر به دستور محمد تمامی اعضای خانواده‌ی صفیه از پدر و برادرانش گرفته تا شوهرش را می‌کشند و او را به عنوان ملک یمین (کنیز) نزد محمد می‌آورند وی پس از تماشای  این زن زیبای 17 ساله‌ او را می‌پسندد و دستور می‌دهد تا وی را بپوشانند.
     داستان سکس محمد با صفیه در همان شبی که شوهرش را زیر شکنجه کشته و مجبور کردن او به پذیرش اسلام یکی از داستانهای دردناک تاریخی است.

جنایتی دیگر از محمد رسول الله، غارت قبیله‌ی بنی نضیر و جنایتهای متعاقب آن!

      داستان غارت بنی نضیر نیز شاهدی است دیگر بر جنایتکار بودن محمد و یاران ددمنشش، او به بهانه‌ای واهی به یهودیان بنی نضیر حمله و تمام دارائی‌هایشان را غارت نمود و آنها را از سرزمینشان اخراج کرد؛  پیش از این ماجرا، مهاجرانی که همراه محمد از مکه آمده بودند فاقد خانه بودند و در منزل انصار(یاران محمد که اهل مدینه باشند) ساکن بودند؛ محمد با نقشه‌ای شیطانی و با این بهانه که جبرئیل به من خبر داد که یهودیان قصد جان من را دارند، اقدام به غارت آنان نمود، او همرا تنی دیگر از جنایتکاران مانند ابوبکر و عمر و علی و ... برای درخواست مساعدت از جانب یهودیان عازم محل سکونت این قبیله شد و پس از مدتی یاران خویش را رها نمود و به مدینه برگشت تا نفشه‌ی خویش را با نام الله و جبرئیل اجرا نماید. رسوائی محمد تا بدانجاست که کسانیکه همراه او بودند هرگز چنین احساسی نداشتند که یهودیان بنی‌نضیر قصد جان او را دارند؛ او یهودیان را غارت و آنان را به سرزمین شام و همچنین در منطقه‌ای به نام خیبر که خارج از مدینه بود تبعید نمود، اما در حدود سه سال بعد باز زمانیکه فقر سراغش را گرفت به سوی همین یهودیان لشکرکشی نمود و بدترین جنایتها را مرتکب شد، دردناکی این جنایت زمانی است که محمد زن  و دختر یکی از بزرگان یهود را پس از کشتن همسر و پدرش به تصاحب خویش در آورد(صفیه)؛ یاران جنایتکارش نیز زنان و دختران کشته شدگان را از میان جنازه‌ها عبور می‌دادند، خود او برای اینکه از مکان پنهان شدن گنج یهودیان بنی نضیر آگاه شود، دستور شکنجه به قصد اعتراف کسی را داد که تصور می‌کرد از محل نگهداری آن اطلاع دارد و در آخر که نامبرده(کنانه بن ربیع بن ابی الحقیق) که از اعتراف به این موضوع خودداری نمود، محمد دستور داد تا گردنش را بزنند. خوشحالی و نیرنگ‌بازی محمد به حدی است که سوره‌ای را با نام خدایش-الله- به این داستان اختصاص داد، سوره‌ی حشر که برخی معتقدند نام این سوره سوره‌ی بنی نضیر است مانند ابن عباس(1).
شرح این داستان در تاریخ طبری  صفحه‌ی 1054 :
    سبب این حادثه، کشته شدن دو تنی بود که از پیغمبر پناه و پیمان داشتند و عمرو بن امیه‌ی ضمری هنگام بازگشت از بئر معونه خونشان را ریخته بود.
 
گویند: عامر ابن طفیل به پیغمبر خدا نامه نوشت که دو کس را که از تو پیمان و پناه داشتند، کشته‌ای و باید خونبهای آنها را بفرستی؛ پیغمبر سوی قبا روان شد و از آنجا به محل بنی‌نضیر رفت که در کار پرداخت خونبها از آنها کمک گیرد و جمعی از مهاجر و انصار از جمله ابوبکر و عمر و علی و اسید بن حضیر همرا وی بودند.
 
ابن اسحاق گوید: پیغمبر سوی بنی نضیر رفت تا در کار خونبهای دو مقتول از آنها کمک بگیرد که مقتولان از بنی عامر بودند و میان بنی عامر و بنی نضیر پیمان بود و چون پیغمبر با نضیریان سخن گفت، گفتند: بله یا ابوالقاسم! در این باب به تو کمک می‌کنیم.
 
    آنگاه نضیریان با هم خلوت کردند و گفتند: هرگز این مرد را چنین نمی‌یابید. پیغمبر پهلوی دیوار یکی از خانه‌هاشان نشسته بود، گفتند: کی می‌تواند از بام این خانه سنگی را بیندازد و او را بکشد و ما را آسوده کند؟ یکی از یهودیان به نام عمرو بن جحش بن کعب گفت: من اینکار می‌کنم و برفت تا سنگ را بیندازد و پیغمبر با تنی چند از یاران خویش و از جمله ابوبکر، عمر و علی پای دیوار بودند. پیغمبر به وحی آسمان از قصد قوم خبر یافت و برخاست و به یاران خود گفت: همین جا باشید تا من بیایم و سوی مدینه بازگشت، چون یاران پیغمبر مدتی در انتظار ماندند، به جستجوی وی برخاستند و یکی را دیدند که از مدینه می‌آمد و چون از او پرسش کردند، گفت: پیغمبر را دیدم که وارد مدینه می‌شد؛ یاران نیز سوی مدینه آمدند و پیغمبر قصد خیانت یهودیان را به آنها خبر داد و گفت که برای جنگ آماده شوند.
 
      سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (حشر/1) آنچه در آسمانها و زمين است برای الله تسبيح می‌گويد، و او پيروزمند فرزانه است‏.
      هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن يَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ (حشر/2) اوست كسى كه از ميان اهل كتاب كسانى را كه كفر ورزيدند در نخستين اخراج [از مدينه] بيرون كرد گمان نمى‏كرديد كه بيرون روند و خودشان گمان داشتند كه دژهايشان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود و[لى] خدا از آنجايى كه تصور نمى‏كردند بر آنان درآمد و در دلهايشان بيم افكند [به طورى كه] خود به دست‏خود و دست مؤمنان خانه‏هاى خود را خراب مى‏كردند پس اى ديده‏وران عبرت گيريد.
      وَلَوْلَا أَن كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلَاء لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ (حشر/3)  و اگر الله اين اخراج شدن از سرزمینشان را بر آنان مقرر نكرده بود همانا آنها را در دنيا شکنجه مى‏كرد و در آخرت شکنجه‌ی آتش داشتند.
      چگونه است کسانیکه همراه محمد بودند چنین احساسی نداشتند که یهودیان بنی نضیر با هم خلوت کرده‌اند؟
      آیا این بهانه‌ای بیش نبود که محمد انرا به جبرئیل(موجود وهمی) نسبت داد؟
روشن است که این ادعا بهانه‌ای بیش نبود و طبری سخنان بالا را بنابه ادعای محمد نوشته است:
     پس از آن پیغمبر با یاران خویش سوی بنی نضیر رفت که در قلعه‌ها حصاری شدند و پیغمبر بگفت تا نخلهایشان را قطع کنند و یهودیان بانگ زدند که ای محمد! تو از تباهکاری منع می‌کردی و از تباهکاران عیب می‌گرفتی، پس بریدن و سوزانیدن نخلها برای چیست؟
 
     مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ (حشر/5) آنچه درخت‏خرما بريديد يا آنها را [دست نخورده] بر ريشه‏هايشان بر جاى نهاديد به فرمان الله بود تا نافرمانان را خوار گرداند.
      ابو جعفر گوید: به روایت واقدی وقتی نضیریان توطئه می‌کردند که سنگ بر پیغمبر اندازند، سلام بن مشکم منعشان کرد و از جنگ بیمشان داد، ولی فرمان وی را نبردند و عمرو بن حجاج بر بام رفت که سنگ را بیندازد و پیغمبر به وحی آسمان خبر یافت و از جا برخاست چنانکه گویی به حاجتی می‌رفت و یارانش منتظر ماندند و چون دیر کرد یهودیان می‌گفتند: چرا ابوالقاسم نیامد و یارانش برفتند؟ کنانه بن صوریا گفت: به وحی آسمان از قصد شما خبر یافت. گوید: و چون یاران پیغمبر بازگشتند پیش وی رفتند که در مسجد نشسته بود و گفتند: ای پیغمبر خدای، در انتظار تو بودیم و تو باز نگشتی.
 
    این جمله‌ی یاران و همراهان او که  همراه او در قبیله‌ی بنی نضیر بودند حکایت از ادعای پوچ محمد دارد.
    پیغمبر گفت: یهودیان میخواستند مرا بکشند و خدای عزوجل به من خبر داد، بگویید محمد بن مسلمه بیاید. و چون محمد بن مسلمه بیامد بدو گفت: پیش یهودیان رو و بگو شما که سر خیانت داشتید از دیار من بیرون شوید و دیگر اینجا ساکن نباشید.
 
     و چون محمد بن مسلمه پیش یهودیان رفت و گفت که پیغمبر می‌گوید از دیار وی بروید، گفتند: ای محمد! هرگز گمان نمی‌کردیم که یکی از مردم اوس(قبیله‌ی محمد بن مسلمه) چنین پیامی را برای ما بیاورد.
 
     محمد بن مسلمه گفت: دلها دگرگون شده و اسلام پیمانها را از میان برده است.
 
قریظیان گفتند: می‌رویم. اما عبدالله بن ابی،‌ کس فرستاد و پیغام داد: نروید که من از عربان و مردان قبیله‌ام دو هزار کس دارم که پیرویم کنند و با شما هستند و یهودیان بنی‌قریظه نیز با شما هستند. و چون کعب بن اسد که از جانب بنی‌قریظه با پیغمبر پیمان کرده بود این سخن بشنید، گفت: تا من زنده‌ام هیچکس از بنی‌قریظه نقض پیمان نکند.
 
      سلام به مشکم به حیی بن اخطب گفت: آنچه را که محمد گفته بپذیر مبادا از این بدتر شود، زیرا شرف ما به اموالمان است. حیی بن اخطب گفت: بدتر از این چیست؟ سلام گفت: اینکه اموالمان را ببرند و زن و فرزند به اسیری گیرند و مردان را بکشند. اما حیی سخن سلام را نپذیرفت و جدی بن اخطب را سوی پیغمبر خدا فرستاد که ما محل خود را ترک نمی‌کنیم، هر چه خواهی بکن. گوید: پیغمبر تکبیر گفت و فرمود: "یهودیان جنگ می‌خواهند" و مسلمانان تکبیر گفتند.
     آنگاه جدی سوی عبدالله بن ابی رفت که از او کمک بخواهد، گوید: عبدالله را دیدم که با گروهی از یاران خود نشسته بود و بانگ‌زن(جارچی) پیغمبر ندا می‌داد که مسلمانان سلاح بر گیرند و عبدالله پسر عبدالله بن ابی بیامد و من نشسته بودم که سلاح بر گرفت و شتابان برفت و من از کمک وی نومید شدم و برفتم و هرچه دیده بودم با حیی گفتم و او گفت: این کید محمد است.
 
پس از آنکه پیغمبر خدای سوی مدینه حمله برد و مدت پانزده روز آنها را محاصره کرد آنگاه صلح شد که جانهایشان محفوظ ماند و مال و سلاحشان ازآنِ پیغمبر باشد.
 
ابن عباس گوید: پیغمبر نضیریان را پانزده روز محاصره کرد و به سختی افتادند و تسلیم شدند و پیغمبر مقرر داشت که جانهایشان محفوظ بماند و سرزمین خود را ترک کنند و سوی اذرعات شام روند و به هر سه نفرشان یک شتر و یک مشک داد.
 
      زهری گوید: پیغمبر مقرر داشت که هرکدام بار یک شتر ببرند اما سلاح نبرند.
 
      ابن اسحاق گوید: جمعی از بنی عدف بن خزرج از جمله عبدالله بن ابی بن سلول و ودیعه بن ابی قوقل و سوید و داعس کس پیش نضیریان فرستادند که بمانید و تسلیم مشوید که ما شما را رها نمی‌کنیم، اگر جنگ کنیند همراه شما جنگ می‌کنیم و اگر بروید همراه شما هستیم، یهودیان منتظر ماندند اما از آنها کاری ساخته نشد و خدا ترس در دل یهودیان انداخت و از پیغمبر خواستند که جانهایشان محفوظ ماند و بروند و به قدر یک بار شتر از اموال خویش ببرند، بجر سلاح. کس بود که خانه‌ی خویش را ویران می‌کرد آستان در را بر پشت شتر می‌برد، همگی سویب خیبر رفتند و برخی‌شان از آنجا راه شام پیش گرفتند. از جمله‌ی سران قوم که سوی خیبر رفتند سلام بن ابی‌الحقیق و حیی بن اخطب بودند و چون آنجا فرود آمدند مردم مطیع آنها شدند.
 
     وَمَا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ وَلَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاءُ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ  (حشر/6) و آنچه را الله از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد [شما براى تصاحب آن] اسب يا شترى بر آن نتاختيد ولى الله فرستادگانش را بر هر كه بخواهد چيره مى‏گرداند و خدا بر هر كارى تواناست.
      گوید: وقتی نضیریان با زن و فرزند و مال می‌رفتند دف و مزمار می‌زدند و ام عمر ویار عروه بن ورده عبس که از زنان بنی غفار بود و او را از عروه خریده بودند همراهشان بود و چنان با فخر و گردن‌فرازی می‌رفتند که کس نظر آن ندیده بود. بقیه اموالشان برای پیغمبر بجا ماند که خاص وی بود تا به هر مصرف که می‌خواهد برساند و پیغمبر آنرا بر مهاجران تقسیم کرد و به انصار چیزی نداد مگر سهل بن حنیف و ابودجاجه که اظهار نداری کردند و پیغمبر به آنها سهم داد و از بنی نضیر کس مسلمان نشد، مگر یامین بن عمیر و ایوسعد بن وهب که مسلمان شدند و اموالشان محفوظ ماند.
      مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاء مِنكُمْ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ (حشر/7) آنچه الله از [دارايى] ساكنان آن قريه‏ها عايد پيامبرش گردانيد از آن الله و از آن پيامبر [او] و متعلق به خويشاوندان نزديك [وى] و يتيمان و بينوايان و درراه‏ماندگان است تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد و آنچه را فرستاده [او] به شما داد آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت بازايستيد و از الله پروا بداريد كه الله سخت‏كيفر است.
     لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (حشر/8) [اين غنايم نخست] اختصاص به بينوايان مهاجرى دارد كه از ديارشان و اموالشان رانده شدند خواستار فضل اللهو خشنودى [او] مى‏باشند و الله و پيامبرش را يارى مى‏كنند اينان همان مردم درست كردارند.
 ..............
      محمد پس از غارت قبیله‌ی بنی قینقاع و نابودی بنی قریظه حدود سه سال بعد دوباره به سراغ همان یهودیانی آمد از ان جنگ فرار کرده بودند و در اطراف مدینه ساکن بودند. او و سپاهیان جلادش یهودیان را به چشم منبع درآمد نگاه می‌کردند او پس از غارت تمام قبایل یهودی موجود در مدینه، شروع به غارت یهودیانی از بنی‌نضیر نمود که در قلعه‌ی خبر پناه گرفته بودند:
      آنگاه سال هفتم در آمد و پیغمبر در باقیمانده‌ی محرم سوی خیبر رفت و سباع بن عرفطه غفاری را در مدینه جانشین خویش کرد و با سپاه خود برفت تا به دره‌ی رجیع فرود آمد که میان خیبر و غطفان بود.
      ابن اسحاق گوید: آنجا فرود امد تا میان اهل خیبر و قوم عطفان حایل شود که غطفانیان خیبریان را بر ضد پیغمبر کمک ندهند و چون غطفانیان از آمدن پیغمبر خبر یافتند فراهم آمدند تا به کمک یهودیان شتابند و چون روان شدند از کار و کسان خود نگران شدند و پنداشتند که مسلمانان به آنجا حمله برند و بازگشتند و در جای خویش بماندند و پیغمبر را با خیبریان واگذاشتند.
      پیغمبر قلعه را یکایک بگرفت و نخستین قلعه که گرفت ناعم بود که محمد بن مسلمه آنجا از سنگ آسیابی که بر او افکندند کشته شد پس از آن قموص، قلعه‌ی ابن ابی ‌الحقیقی گشوده شد.
      پیغمبر از خیبریان اسیر بسیار گرفت که صفیه دختر حیی بن اخطب زن کنانه بن ربیع بن ابی الحقیق و دو دختر عموی او از آن جمله بودند و پیغمبر صفیه را برای خویش برگزید.
و چنان بود که دحیه کلبی، صفیه را از پیغمبر خواسته بود و چون او را برای خویشتن برگزید دختر عموی صفیه را به دحیه داد.
آنگاه پیغمبر قلعه‌ها را بگرفت.
      این دفتار محمد درست مانند چنگیزخان است که هرگاه مکانی متعلق به دیگر ملل را فتح می‌کرد زن رئیس قبیله(یا کشور) متعلق به او بود.
این جنایتکار (محمد) حتی به هم‌پیمانانش هم از این سفره‌ای که الله (خدای وهمی) نصبیش کرده بود را بی‌نصیب نکرد:
      بنی سهم که طایفه‌ای از اسلم بودند پیش پیغمبر آمدند و گفتند: به خدا به محنت افتاده‌ایم و چیزی نداریم. پیغمبر چیزی نداشت که بدانها دهد و دعا گفت: خدایا حال آنها را می‌دانی و من توان کمک آنها را ندارو و چیزی نیست که به آنها دهم، بزرگترین قلعه‌ی خیبر را که خوردنی و روغن از همه بیشتر دارد برای آنها بگشای.
      روز بعد قلعه‌ی صعب گشوده شد هیچ‌یک از قلعه‌ها خوردنی و روغن از آن بیشتر نداشت.و به همین گونه قلعه‌ها را یکی یکی گرفتند که بزرگترین قلعه را علی ابن ابی‌طالب گرفت....
      وقتی پیغمبر خدا قموص را که قلعه‌ی ابن ابی الحقیق بود بگشود، صفیه دختر حیی بن اخطب را با زنی دیگر پیش پیغمبر آوردند، بلال آنها را بر کشتگان یهود گذر داد و آن زن که همراه صفیه بود فریاد زد و به صورت خود زد و خاک بر سر ریخت و چون پیغمبر او را بدید، گفت: این شیطان را از من دور کنید و بگفت تا صفیه را پشت سر او جای دادند و ردای وی را بر سرش افکندند و مسلمانان بدانستند که پیغمبر خدای او را برای خویش برگزیده است.
      محمد پس از اینکه دلباخته‌ی صفیه گردید، جمله‌ی پیشینش را فراموش نمود و از بلال خواست که چنین نکند:
      آنگاه پیغمبر که رفتار زن یهودی(همراه صفیه) را دیده بود به بلال گفت: "مگر رحم نداری که دو زن را بر کشتگانشان عبور دادی؟"
      دستور محمد به شکنجه، به قصد اعتراف گیری.
      کنانه بن ربیع بن ابی الحقیق را که گنج بنی نضیر پیش او بود به نزد پیغمبر آوردند و محل گنج را از او پرسیدند و کنانه انکار کرد و آنگاه یکی از یهودیان را پیش آوردند که گفت:" امروز کنانه را دیدم که اطراف فلان خرابه می‌گشت."
پیغمبر به کنانه گفت: اگر گنج را پیش تو پیدا کردم تو را بکشم؟
کنانه گفت آری. پیغمبر بگفت تا خرابه را بکندند و قسمتی از گنج را آنجا یافتند، پیغمبر از باقیمانده‌ی آن پرسید و کنانه از تسلیم آن دریغ کرد، پیغمبر او را به زبیر بن عوام سپرد و گفت: عذابش(شکنجه‌اش) کن تا آنچه را پیش اوست بگیری" و زبیر چنان با مشت به سینه‌ی او کوفت که نزدیک بودجان بدهد. انگاه پیغمبر او را به محمد بن مسلمه داد که به انتقام برادر خود محمد بن مسلمه گردنش را بزند.....( تاریخ طبری صفحه 1145) (2)
     یهودیان فدک نیز با اطلاع از این ماجرا تصمیم گرفتند که کل اموال خویش را به محمد بدهند به شرطی که آنها را نفی بلد (تبعید) کند و خونشان را نریزد، محمد هم پذرفت:
... و چون یهودیان فدک از این قضیه خبر یافتند کس پیش پیغمبر فرستادند که آنها را نفی بلد کند و خونشان را نریزد و اموال خویش را برای او بگذارند و پیغمبر هم پذیرفت.
این است آن حقیقت این دین جنایت‌پیشه! 
===============================

(1) بخاری کتاب المغازی باب حدیث بنی نضیر.

    (2) این موضوع در سیره‌ی ابن هشام جلد 2 صفحه‌ی 830 نیز آمده است.

۰۶ آبان ۱۳۹۲

آیا محمد با سوار شدن بر براق به نزد الله ( معراج ) رهسپار شد؟ (بررسی تناقضات این داستان)

حضرت محمد و جناب عفیر



   قرآن بیان می‌نماید که ما شب هنگام محمد را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی از آنجا او را بسوی آسمانها بردیم، هدف الله از این کار نشان دادن نشانه‌های خود به فرستاده‌اش در دنیا بود:
      سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ (اسراء/1) منزه است آن كه(الله) بنده‏اش را شب هنگام از مسجد الحرام به سوى مسجدالاقصى كه بر گردش بركت داده‏ايم برد، تا از نشانه‏هاى خود به او نشان دهیم كه او همان شنواى بيناست.
      اسرا به معنی سفر شبانه و مخفیانه است؛ محمد ابن عبدالله در روایات مختلفی که از وی بیان شده، گفته است:
      من شب در مسجدالحرام بودم و در آنجا سوار حیوانی به نام براق(1) شدم و رهسپار مسجدالاقصی گشتم. او در بیان صفات براق، بیان نموده است که حیوانی بود بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر با دو بال بر بالای پای عقبش(رانش)، یال این حیوان بسیار پرمو و رنگش هم سفیدی بود، هیچ جانوری به این زیبائی در دنیا وجود ندارد، صورت این حیوان شبیه به انسان (زنی زیبائی) بود و مانند انسان، آنچه را که می‌شنید می‌توانست بفهمد، هر گامش به اندازه‌ی وسعت دیدش بود(تا جائیکه که چشم کار می‌کرد). این روایات هم در منابع شیعی وجود دارد و هم در منابع اهل سنت)قرطبی طبری، سیوطی ، مجلسی و شیخ صدوق) وجود دارند. طبری و العیاشی در تفسیرشان گوشهای این حیوان را دراز، لرزان و کشیده می‌دانند.
      شیخ صدوق در امالی می‌گوید: هنگامیکه محمد خواست سوار این جانور شود جانور امتناع کرد، جبرئیل به او گفت:
       ای براق! این محمد است و او هم پای عقبش را یواش یواش کوچکتر نمود تا اینکه شکمش به نزدیکی زمین رسید، هراندازه پایش کوچکتر می‌شد دستش بلندتر می‌گشت، محمد در این حال سوار او شد.
العیاشی از امام حسین نقل می‌نماید که شب جبرئیل بر بالین محمد حاضر شد و به او دستور غسل را داد و سپس در محملی که هزار هزار(یک ملیون) نور رنگارنگ از آن تابیده میشد، سوار شد و به سور دروازه‌ی آسمانها روانه گشت.
      در بخشی از احادیث معراج از قول محمد آمده‌ است که او در اورشلیم از براق پیاده شد و افسار آن را به حلقه‌ای که پیامبران افسار چهارپایان خود را بدان می‌بستند، بست(2) ( تفسیر المیزان)
      در اینجا بود که محمد نماز را خواند، محمد با سوار شدن بر براق و جبرئیل از آنجائیکه فرشته است با بالهایش، سوی الله رهسپار شدند؛ به نظر می‌رسد که جبرئیل در اینجا راهنمای محمد بوده است.
      او در این سفر، چیزهائی را دیده بود که هیچ انسانی ندیده است، از بهشت گرفته تا جهنم؛ او در جهنم زنانی را مشاهده نمود که در جهنم از پستان آویزان بودند(3)الله می‌گوید که با او مجادله نکنید:
أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَى (نجم/12) آيا در آنچه ديده است با او جدال مى‏كنيد؟
      اما محمد چه کسی را دوباره دیده بود؟ از آنجائیکه قرآن از لفظ نزله استفاده نموده است، پس به احتمال زیاد منظور جبرئیل است:
وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى (نجم/13) و قطعا بار ديگرى هم او را ديده است.
      اما محمد کجا جبرئیل را دیده بود؟ قرآن می‌گوید که در سدره المنتی(کُنار به پایان رسید):
      عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى (نجم/14) نزد کُنار به پایان رسیده.
      اما این درخت کُنار کجا بود؟ الله می‌گوید که در باغ پناه داده شده:
      عِندَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى (نجم/15) در همان جا كه باغ پناه داده شده است.
      إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى (نجم/16) در آن هنگام كه چيزي (نور) درخت کُنار به پایان رسیده(بالاترین نقطه ی آن) را پوشانده بود.
      قرآن می‌گوید که آنچه را که محمد دیده بود، سراب و وهم نبود؛ بلکه حقیقتی بود که او آنرا مشاهده کرد:
      مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى (نجم/16) و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود.(ترجمه مکارم)
      البته مسلمانان معتقدند که ابراهیم هم هرگاه می‌خواست نزد همسرش هاجر که ساکن مکه بود، برود؛ براق را برایش آماده می‌کردند، او این فاصله را صبح با سوار شدن بر براق حرکت می‌کرد و تا پیش از ظهر در مکه بود.
اما نقداین داستان:


محمد ابن عبدالله این را از معجزات خویش می‌داند؛ اگر چنین است، چرا این معجره را در جلو دید همگان انجام نداد و تنها شاهد این ماجرا خودش بود؟
محمد بیان می‌نماید که من با حیوانی که بالدار بود به آنجا رفتم، بال زمانی کاربرد دارد که هوائی وجود داشته باشد، کاربرد بال در فضای خلأ به چه معناست؟ همچین قرآن هیچ اشاره‌ای به چگونگی تنفس ایشان نکرده است. اگر گفته شود که برای الله این کارها آسان است؛ پس چه لزومی دارد که از اسباب استفاده نماید؟ چرا خود الله او را بدون وسیله بدانجا نبرد؟!
        قرآن می‌گوید که تمام کهکشانها در آسمان دنیا قرار دارند، این درحالی است که محمد از آسمان دنیا که پائینترین آنهاست، گذر نمود و علاوه بر گذر از آسمان دنیا، از پنج آسمان دیگر نیز عبور کرد.
       برخی از مسلمانان برای اینکه معراج و صعود محمد به آسمانها را توجیه نمایند، بیان می‌کنند که اینداستان کاملا علمی و با نظریه‌ی نسبیت اینشتین در تطابق است، در پاسخ باید گفت: شما احتمالا از نظریه‌ی نسبیت اگاهی ندارید، اگر فرض کنیم محمد ابن عبدالله با سرعت نور به بخواهد حتی از کهکشان راه شیری هم خارج شود، نیاز به دست کم 25000 سال زمان دارد، زیرا قطر کهکشان راه شیری در حدود 100000 سال نوری است و فاصله‌ی ما تا مرکز کهکشان در حدود 25 هزار سال نوری. اما او نه تنها از کهکشان راه شیری خارج شده است، بلکه از کل این دنیا نیز خارج گشته، زیرا قرآن بیان می‌نماید که همه‌ی ستارگان را بعنوان زینت آسمان دنیا قرار دادیم؛ محمد طبق ادعای خودش بایدعلاوه بر گذر از آسمان دنیا، از 5 آسمان دیگر هم گذر کرده باشد تا به آسمان هفتم که طبق ادعای خودش عرش الله در آن قرار دارد، برسد. فاصله‌ی ما تا دورترین نقطه‌ای که فضا و زمان در آنجا معنی پیدا می‌نماید در حدود 15000000000 سال نوری است؛ یعنی اگر فضاپیائی با سرعت نور به آنجا برود و دوباره برگردد در حدود 30000000000 سال زمان خواهد برد، اگرچه برای خودش زمان راکد خواهد شد.
      خیلی خنده‌دار و مضحک است که کسی ادعا نماید من این فاصله را با حیوانی بزرگتر از خر و کوچکتر از قاطر آن هم در یک شب طی کرده و به آنجا رفتم. آیا نباید در سالم بودن روان چنین شخصی شک کرد؟
      شاید گفته شود که روح محمد رهسپار آسمانها و نزد الله رفت، در پاسخ باید گفت که قرآن از محمد با عنوان عبد خودش یاد مینماید:
      سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ.... (اسرا/1)
      اگر منظور از عبد روح باشد با تمام ایات دیگر قرآن در تضاد است؛ ضمنا قرآن بیان مینماید که عبد ما(محمد) به نماز مشغول بود:
      أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى(علق/9) آيا ديدى آن كس را كه باز مى‏داشت؟
      عَبْدًا إِذَا صَلَّى(علق/10) بنده‏اى را آنگاه كه نماز مى‏گزارد.
      در این آیه عبد مشغول نماز است، آیا روح هم نماز می خواند؟!!
      جالبتر اینکه خود قرآن سخنان خودش را نقض می‌نماید:
      وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي القُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَانًا كَبِيرًا (اسرا/60) و [ياد كن] هنگامى را كه به تو گفتيم به راستى پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم و [نيز] آن درخت لعنت‏شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم و ما آنان را بيم مى‏دهيم ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمى‏افزايد.
      قرآن در این سخن به روشنی گفتار قبلی خویش را نقص می‌نماید. احتمالا محمد پس از اینکه متوجه شد بسیاری از مردم سخنانش را نمی‌پذیرند، به رؤیا بودن این داستان اعتراف کرده است.
      جالب اینکه برخی از مسلمانان این داستان با به نسبیت اینشتین ربط می دهند!

این اثر مینیاتور برگرفته از شعر نظامی است که در زمان صفویه نقاشی شده است که در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود.
این نقاشی تابلوئی است که بر اساس روایات اسلامی در قرن 15 میلادی کشیده شده است. در این تصاویر زنان با قلابهائی در پستان آویزان شده اند. 

صیغه یا روسپیگری اسلامی، ترفندی در بهره برداری و تجاوز به زنان ناآگاه و به فسا د و گمراهی کشاندن آنا

صیغه ضد ارزشی که اسلام به آن مشروعیت می بخشد

در بحث تاریخی صیغه پس از توجیه زیادی خواهی‌‌های محمدابن عبدالله از کنیزانش می رسیم به فراوانی ثروت مسلمانان پس ازغارت و چپاول کشور‌های بزرگِ غنی و افزایش اسرای زن که زیبایی های نژادی آنها چشمان حریص  و شهوت آلود سپاهیان اسلام را درنده خو می‌ساخت.



صیغه از چه زمانی متداول شده؟

متعه یا ازدواج موقت ویا روسپیگری شرعی که به صیغه نیز معروف است، برای مدت معین و  پرداخت مبلغی معلوم، بین زن و مرد بسته می‌شود و با پایان آن با داشتن تنها رابطه سکس میان دونفر، خودبه‌خود منقضی می‌شود.
صیغه یا متعه از مسلمات فقه شیعه بوده و هیچ جای انکار و تردید در آن وجود ندارد در کتاب وسائل الشیعه ج ۱۴ تحت ۴۶ باب حدود ۲۱۹ حدیث در مورد متعه و احکام مربوط به آن جمع آوری شده است.

و اما صیغه، رسمیت بخشیدن به تعدد همسر در یک زمان برای مرد است، قانونی که در کودکانه‌ترین وساده‌ترین بررسی‌ها هم مشخص کننده مرد سالار بودن قانون گذار، جامعه و قدرت حاکم است. مردی که به خود اجازه می دهد هرشب و یا هربار با زنی به هرشکل و عنوان هم بستر شود، رل یک روسپی و هرجایی را انجام می دهد.

صیغه نقض کامل آزادی‌های جنسی و خیانت به زن است

وقتی‌ از آزادی‌های جنسی‌ سخن به میان می‌‌آید در ابتدایی‌ترین حالت شکل روابط درغرب و جهان اول به ذهن خطور می کند. البته نام غرب و فرهنگ آن همیشه ابزار تبلیغاتی مناسبی برای حکومت های اسلامی بوده است که داد سخن از بی‌ بندو باری و آزادی‌های جنسی‌ بدون مرز سر می دهند.
اما نکته قابل توجه که عمدا به فراموشی سپرده می شود آن است که در دنیا اصطلاح آزادی جنسی‌ به معنای خاص، داشتن شرکای جنسی‌ هم زمان نیست. بلکه اختیار در داشتن حق انتخاب در ارتباط با شریک جنسی‌، زمان ارتباط و موارد اینگونه است. و اگر درخانواده ا‌ی یکی‌ از طرفین درگیر انتخاب دیگر شود حق آشکار نمودن رابطه جدید خود دارد و دیگر رابطه گذشته خود را غیر قابل ادامه می‌داند و در غیر این صورت و عدم اطلاع شریک جنسی‌ اول شکل نامتعارفی بوجود می آید که در هیچ جای دنیا پسندیده نخواهد بود و نمود کامل خیانت شکل می‌گیرد که در تمامی‌ فرهنگ‌ها عملی‌ نسنجیده و ناپسند است.


در این جا تنها بخشی از ارزش و وظایف زنان را که اسلام تعیین کرده، آورده شده است. حقیقت آنست که اسلام زن را کالایی بی اختیار و بی ارزش و زیر نظر و تحت اراده مردان می داند.

امامان شیعه و مشروعیت بخشیدن به صیغه

در باب فواید و ثواب‌های متعه امامان شیعه توصیه‌های فراوانی‌ داشتند. همین طور که امام ششم شیعیان می گوید: “یستحب للرجل أن یتزوج المتعه ما أحب للرجل منکم أن یخرج من الدنیا حتی یتزوج المتعه و لو مره” مستحب است بر هر کس متعه گرفته باشد و دوست ندارم که فردی از شما از دنیا برود، مگر اینکه یک مرتبه هم شده متعه و صیغه گرفته باشد!
در ادامه فرمایشات این امام  شهوت ران و صیغه طلب، می رسیم به حکایت پر مفهوم صالح بن عقبه که از پدرش نقل می‌کند: به امام صادق گفتم: ” آیا متعه ثواب هم دارد؟ گفت: اگر شخص متعه کننده با این کار، ‌رضایت خداوند و مخالفت با منکران این کار را خواسته باشد، خداوند برای هر کلمه ای که با متعه صحبت می کند،‌ یک حسنه برایش می نویسد.
با هر بار که دست خود را به سویش دراز می کند، یک حسنه برایش ثبت می شود و هنگامی که نزدیکش می شود، خداوند یک گناه از او پاک می‌گرداند و در هنگام غسل، خداوند به اندازه آبی که از موهایش می گذرد، گناه او را پاک می کند” پرسید : به اندازه موهایش؟ گفت” آری به اندازه موهایش” – وسائل ج ۱۴/ لئالی ج۳/من لا یحضر ج ۳ .