۰۷ بهمن ۱۳۹۳

فروش زنان اسیر به عنوان کنیز در اسلام توسط محمد ابن عبدالله

  هنگامی که جنایتکاران مسلمان با نام الله و محمد بدترین و زشت‌ترین جنایتی که تاریخ بشر به خود دیده است را مرتکب می‌شوند، عده‌ای ندانسته گمان دارند که این دستورات اسلامی نیست، ایشان گمان می‌کنند محمد شخصیتی بود کاملا مهربان و به قول معروف آزارش به مورچه هم نمی‌رسید، مادامکی که کسی از بعد اهریمنی محمد آگاهی ندارد ایرادی بر وی نیست. از آخوند هم گله‌ای نیست، زیرا نانشان در گرو نادانی مردم است. درد آنجاست که عده‌ای روشنفکر مآب دانسته نه تنها خود را پیرو چنین شخصیتی اهریمنی می‌دانند، بلکه همواره در تلاشند تا مردم را دنباله رو این دین جنایت پرور نگه دارند. منطق کسی که رفتار محمد با مسلمانان را نماد مهربانی او بداند مانند کسی است که جنایتکار اعدامی را به دلیل رفتار خوب با دوستان و خانواده‌اش مستحق آزادی و احترام قلمداد نماید:
مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا (فتح/29) محمد فرستاده‌ی الله است و كسانى كه با اويند بر كافران سختگير، با همديگر مهربانند؛ آنان را در ركوع و سجود می‌بينى فضل و خشنودى الله را خواستارند علامت آنان بر اثر سجود در چهره هايشان است اين صفت ايشان است در تورات و مثل آنها در انجيل چون کاشته‌ای است كه جوانه خود برآورد و آن را مايه دهد تا ستبر شود و بر ساقه‌هاى خود بايستد و دهقانان را به شگفت آورد تا از آنان كافران را به خشم دراندازد الله به كسانى از آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كره‌‏اند آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده‌است. سایر ایات
      آنچه که در زیر می‌خوانید نمونه‌ای هستند بسیار کوچک از صدها جنایتی که محمد ابن عبدالله، این مرد اهریمن سرشت در حق زنان و کودکان غیر مسلمان انجام داده است، او در جنگ با بنی قریظه که گروهی یهودی بودند، پس از اینکه تمامی مردان آنان را کشت، نوبت به کودکان رسید؛ وی دستور داد تا تمامی کودکان بالغ این قبیله را بکشند، ملاکش در این کشتار وحشیانه، رویش مو در اطراف آلت تناسلی آنان بود؛ او پس از این جنایت، تمامی زنان و کودکان را پس از دریافت سهم خویش که یک پنجم آنان بود  میان پیروانش تقسیم نمود و تعداد زیادی از این زنان و کودکان اسیر را در نجد فروخت و در برابرش اسلحه خرید:

   مسلم الانصاری گفت که رسول الله مرا بر اسیران بنی قریظه گماشت، پس نگاه به آلت تناسلی نوجوانان پسر می‌کردم، اگر می‌دیدم که موئی بر آلتش روئید گردنش را می‌زدم و اگر نروئید بود جزء غنایم جنگی گماشته می‌شد.(مجمع الزوائد / الهیثمی / جلد 6 / صفحه 141- اعیان الشیعه / محسن الامین / جلد 3 / صفحه 303) .(1) و سایر منابع در همین زمینه
   در تاریخ طبری:
.... سپس رسول الله اموال و زنان و کودکان بنی قریظه را تقسیم نمود در آن هنگام پس از دریافت خمسش، سه سهم برای سوارکار مرد و یک سهم برای سوارکار زن و برای پیاده نظام یک سهم و در آن روز تعداد اسب‌های بنی قریظه 36 اسب بود.... سپس سعد ابن زید انصاری از برادران بنی عبد الاشهل را به همراه  زنان و کودکان اسیر بنی قریظه برگزید و به نجد فرستاد تا بوسیله فروش آنان اسحله و اسب بیاورد و رسول الله (ص) ریحانه بنت عمرو بن جنافه یکی از زنان بنی عمرو بن قریظه را تا آخر عمر برای خودش برداشت، رسول الله از او خواست تا مسلمان شود و او با وی ازدواج نماید ومحجبه شود، ولی او به رسول الله گفت: مرا به عنوان کنیزت نگه دارد که این برای من راحت تر است و او هم وی را به همین حال وا گذاشت. (التاریخ الطبری / جلد 2 / صفحه 252) (2) شرح ماجرا
  سپس رسول الله اموال و زنان و کودکان بنی قریظه را تقسیم نمود و برخی از این اسیران را به همراه سعد ابن زید الانصاری به نجد فرستاد تا با فروش آنان اسحله و اسب بیاورد.(تفسیر المیزان / علامه طباطبائی / جلد 16 / صفحه 303).(3)
آیت الله سید جعفر مرتضی العاملی از علمای مشهور و مورخ به نام  شیعی در کتاب الصحیح فی سیره النبی الاعظم می‌گوید:
  رسول الله برخی از این اسیران (زن و کودک) را به همراه سعد ابن زید الاشهلی به نجد فرستاد تا با فروش آنان اسحله و اسب بیاورد.
و همچین گفته می‌شود که رسول الله برخی از زنان و کودکان اسیر بنی قریظه را به شام  برای فروش فرستاد و اسلحه و اسب خرید. (الصحیح من سیره النبی الاعظم / سید جعفر مرتضی / جلد 11 / صفحه 225) (4) منبع

    موضوع تصاحب زنی از بنی قریظه به نام ریحانه از سوی محمد و فروش زنان و کودکان بنی قریظه به نجد از مسلمات تاریخ اسلام است که در منابع معتبر زیر هم بیان شده است:
(تفسیر البغوی / جلد 3 / صفحه 524  (5)- تفسیر الالوسی / جلد 21 / صفحه  179 (6) - سیره این هشام / جلد 3 / صفحه 725 (7) - السنن الکبری / البیهقی / جلد 9 / صفحه  129 (8) - اسد الغایه / ابن اثیر /  جلد 2 / صفحه 280 (8) - البدایه النهایه / ابن کثیر / جلد 4 / صفحه 144(9) - بحارالانوار / علامه مجلسی / جلد 20 / صفحه 212 (10))
و همچین داستان فروش دختر ام قرفه 
در مورد ریحانه همان دختری که محمد به او تجاوز کرد در برخی از منابع از او با نام تکانه هم یاد شده. (11)   
پس کسانی که معتقدند رفتار داعش اسلامی نیست یا از اسلام اطلاعی ندارند و یا همان روشنفکر مآبانی هستند که دانسته سعی در تقدس  اسلام و رهبر جانی آن محمد ابن عبدالله دارند، داعش همان گروهی است که با اتکا به آموزه‌های اسلامی صدها زن و دختر کُرد ایزدی عراق را به عنوان ملک یمین یا میان خویش تقسیم نمودند و یا آنان را در شهرهای مختلف عراق مخصوصا موصل فروختند. 

۲۵ دی ۱۳۹۳

سخنان خونخوار محمد ابن عبدالله تازی

محمد گفته است:
صحیح بخاری:پوشینه 4 نسک شماره 52 شماره 220
من با ترور کردن به پیروزی رسیدم.
تازی نامه-سوره 8 الانفال-غنائم های جنگی آیه ی 12
و یاد آر ای رسول آن‌گاه که الله تو به فرشتگان وحی کرد که من با شمایم، پس مؤمنان را ثابت قدم بدارید، که همانا من ترس در دل کافران می‌افکنم، پس گردنها را بزنید و همه انگشتان را قطع کنید.
صحیح بخاری پوشینه ی 9 نامه 87 شماره ی 127
کلید سخنان شیوا را من داده ام و پیروزی و ترور را هم داده ام.
تازی نامه سوره 9 توبه-آیه ی 5
پس چون ماههای حرام (ذیقعده، ذیحجه، محرم و رجب که مدت امان است) درگذشت آن‌گاه مشرکان را هر جا یابید به قتل برسانید و آنها را دستگیر و محاصره کنید و هر سو در کمین آنها باشید، چنانچه توبه کرده و نماز به پا داشتند و زکات دادند پس از آنها دست بدارید، که الله بسیار آمرزنده و مهربان است.
تازی نامه سوره 9 توبه-پشیمانی آیه ی 112
اینان همان از گناه پشیمانان، الله پرستان، حمد و شکر نعمت‌گزاران، روزه‌داران، نماز با خضوع گزاران، امر به معروف و نهی از منکر کنندگان، و نگهبانان حدود الهی‌اند، و مؤمنان را بشارت ده.
تازی نامه-سوره  2 بقره-ماده گاو-آیه ی 244
جهاد کنید در راه الله و بدانید که الله (به گفتار و کردار خلق) شنوا و دانا است.
تازی نامه-سوره 9 توبه-پشیمانی آیه 29
(ای اهل ایمان) با هر که از اهل کتاب (یهود و نصاری) که ایمان به الله و روز قیامت نیاورده و آنچه را الله و رسولش حرام کرده حرام نمی‌دانند و به دین حق (و آیین اسلام) نمی‌گروند قتال و کارزار کنید تا آن‌گاه که با دست خود با ذلت و تواضع جزیه دهند.
تازی نامه-سوره 8 انفال-غنائم جنگی آیه ی 29
و (ای مؤمنان) با کافران بجنگید تا دیگر فتنه و فسادی نماند و آیین همه دین الله گردد، و چنانچه دست (از کفر) کشیدند خدا به اعمالشان بیناست.
تازی نامه-سوره بقره-ماده گاو-آیه ی 190
و در راه الله با آنان که به جنگ و دشمنی شما برخیزند جهاد کنید، لکن از حد تجاوز نکنید که الله متجاوزان را دوست ندارد.
صحیح مسلم پوشینه 4-نامه 20 شماره ی 4676
جهاد برای شما اجباری شد.

۰۶ دی ۱۳۹۳

داستان قربانی عبدالله پدر محمد ابن عبدالله

محمد ابن اسحاق گوید و چنین حکایت کنند که چون عبدالمطلب را در خواب بنمودند که) چاه زمزم فرو بر(وی برفت و چاه زمزم فرو برد و قریش به خصمی وی برخاستند و او را منع کردند-چنان که حکایت از پیش رفت .وعبدالمطلب در آن وقت پسر جز حارث نداشت و با خدای نذر کرد که اگر وی را ده پسر بیاید و مرد و بالغ شوند،یکی را از ایشان در راه حق قربانی کند.
پس چون وی را ده پسر حاصل شد و همه مرد و بالغ شدند،چنان که اسامی ایشان از پیش رفت،خواست تا به نذر خود وفا کند و یکی از آن فرزندان را قربانی کند.پس از آن ،پسران بخواند و حکایت نذر که کرده بود با ایشان باز کرد و ایشان مطاوعت نمودند و گفتند:اگر خواهی ،ما را همه قربانی کن-که فرمانبرداریم.
مطاوعت:فرمان بردن.پذیرفتن.فرمانبرداری.سازواری یافتن.
عبدالمطلب از مطاوعت ایشان شاد شد و آن گاه،عزم آن کرد که یکی را از ایشان قربان کند.پس ،ده قرعه بیاورد و به پسران خود داد و هر یکی از ایشان نام خود بر آن قرعه بنوشتند و عبدالمطلب آن قرعه برگفت و به پسران خود داد و هر یکی از ایشان نام خود برآن قرعه بنوشتند و عبدالمطلب آن قرعه برگفت و به خانه ی کعبه رفت.و یکی بود در کعبه که قرعه وی انداختی عبدالمطلب آن قرعه ها به وی داد و وی برافگند و قرعه بر عبدالله افتاد .
عبدالله از همه ی فرزندان کوچک تر بود.لیکن پدر او را از همه دوستتر می داشت.چون قرعه بر وی افتاد،عبدالمطلب بیرون آمد و دست عبدالله بگرفت و به قربانگاه آورد تا وی را قربانی کند.پس قریش را خبر شد و بدویدند و دست عبدالمطلب فرو گرفتند و گفتند :ما تو را رها نکنیم که وی را قربانی کنی-که این سنتی گردد و هر کس نذری کند و فرزندی قربانی کند و نسلها منقطع گردد و در عالم هیچ کس را معذور ندارد.اکنون ،این کار دیر نمی شود و دست از او بدار که زنی کاهنه هست و در طرف حجاز مقام دارد.بیا تا اول به نزد وی رویم و بپرسیم.اگر وی گوید که این کار می باید کرد کردن،آن گاه تو را بگذاریم و مردم تو را ملامت نکنند و اگر وی گوید که این کار نمی باید کردن و طریق دیگر فراپیشِ تو نهد پس تو را آن قبول باید کردن.
عبدالمطلب چون قوم همه بر سر ولی جمع شدند و زبان ملامت در حق وی بگشادند و او را چنان گفتند،آن گاه دست از عبدالله بداشت و برخاست و با جماعت قریش قصد آن زن کردند که به طرف حجاز نشسته بود.و این زن تابع جن او را می آمدند.و احکام غیب او را خبر می دادند(و سخن آن زن نزد عرب همچون سخن قرآن بود نزد ما  که مسلمانیم.
پس چون بر آن زن رفتند و قصه بگفتند،ایشان را گفت ))بروید و فردا بازپیش من آیید-که تابع من هر شب پیش من می آید:امشب،چون در آید،قصه ی شما با وی بگویم و آن چه مرا جواب دهد با شما بگویم((
ایشان از بر وی بیرون رفتند وعبدالمطلب عظیم دلشغول بود و همه شب دست برداشته بود و خدای را می خواند و دعا می کرد.
دیگر روز ،باز پیش زن کاهنه رفتند و حال باز پرسیدند.
آن زن گفت که ))دوش،تابع جن آمد و قصه ی شما از وی پرسیدم و مرا گفت که چه می باید کردن.((
قریش آواز برآوردند و گفتند ))بگو تا چه می باید کردن؟((
گفت))دیت مردی بر شما چند باشد؟
قریش گفتند:ده شتر باشد.
آن زن گفت:پس بروید ده شتر در مقابله ای این پسر بدارید که او را قربان خواهید کردن و قرعه برافگنید :اگر قرعه بر شتر افتد ،شتر افتد،شتر به عوض پسر قربان کنید،اگر به پسر افتد،ده شتر در افزایید و قرعه بر افزایید و همچنین در شتر می افزاییدو قرعه بر می افگنید تا آن گاه که بر شتر افتد.چون قرعه بر شتر اقتد،بدانید که خداوند شما به آن رضا داد که شما آن شتران فدای وی کنید.آن گاه ،شما آن شتران در عوض وی قربان کنید و دست از وی بدارید!
پس عبدالمطلب و جمله ی قریش خرم شدند و گفتند اگر جمله ی اشتران که ما راست در فدای عبدالله باید نهاد،بنهیم و همچندان دیگر اگر بیاید خریدن بخریم تا فدای وی تمام گردد.
پس ،برخاستند وبا مکه آمدند وحال بگفتند .آن گاه ،عبدالمطلب ده شتر نیکو از میان اشتران خود جدا کرد و دست عبدالله بگرفت و در میان خانه ی کعبه شد و قریش جمله حاضر شدند.
پس عبدالمطلب قرعه برافگند و بر عبدالله افتاد و بفرمود و ده شتر دیگر در افزودند و قرعه برافگند و هم بر عبدالله افتاد و ده دیگر بیاوردند و هم بر عبدالله افتاد. و همچنین ،ده ده می افزودند و قرعه می زدند تا صد تمام شده بود.پس قرعه بر اشتران افتاد.
پس قریش خرم شدند و آواز برداشتند و گفتند یا عبدالمطلب ،خداوند و پروردگار از تو خشنود شد و اشتران به فدای عبدالله قبول کرد .اکنون ،تو را بهانه نماند .
عبدالمطلب گفت:تا دیگر بار قرعه برافگنم.
قرعه بر افگند.هم بر اشتران افتاد.وسوم بار قرعه برافگند و هم بر اشتر افتاد .
آن گاه ،عبدالمطلب را یقین شد که فدای عبدالله تمام شد.پس،دست عبدالله بگرفت و او را از کعبه بیرون آورد و بفرمود تا آن صد شتر را قربان کردند.توانگر و درویش و خاص و عام از آن نصیب دادند وباقی و حوش و طیور و سباع را بگذاشتند تا از ان می خوردند.
دفتر  سیرت رسول الله نوشته ی سیرت ابن اسحاق برگ 71 تا 73

۲۷ آذر ۱۳۹۳

ترور اسما دختر مروان به دستور محمد ابن عبدالله و به دست عمير بن عدي الخطمی

قتل عصماء دختر مروان.
چکیده:
در یثرب (مدینه)، محمد تعدادی از مردم را کشت. یکی از آنها عصماء بنت مروان بود. جرم او این بود که علیه محمد به دلیل اینکه مرد دیگری به نام ابوعفک را کشته بود سخن گفته بود. محمد به دنبال رنجیده خاطر شدن از وی، به یارانش دستور داد که او را نیز بکشند. عصماء در هنگام خواب توسط مسلمانان کشته شد.
پیشگفتار:
بعد از اینکه محمد به یثرب آمد، به مرور زمان به قدرتش افزوده شد. البته تعدادی از افراد، از یهودیان و اعراب، با او به مخالفت برخاستند. محمد با روشهای مختلف آغاز به خاموش کردن مخالفان خود کرد. یکی از این روش ها این بود که آنها را میکشت.
محمد تعدادی دشمن و منتقد داشت، برخی از آنها خطرناک بودند، و بقیه آدمهای عادی بودند که در آن منطقه زندگی میکردند و دیدگاهی منفی نسبت به محمد داشتند. آنها تنها نظرات شخصیشان را اعلام میکردند.
تک تک آنها توسط عهدنامه ها، دسیسه ها و ترورهای آشکار با قدرت گرفتن محمد در مدینه خاموش شدند، دست آخر او ارباب منطقه بود. محمد میدانست که طرفدارانش او را دوست دارند و حاضرند برایش بمیرند. آنها در دسترس او بودند و آماده بودند که امیال او را تحقق بخشند.
ارائه منابع اسلامی:
سیرت رسول الله
از )سیرت رسول الله (ترجمه آلفرد گیلوم «زندگی محمد» صفحات 676 و 675، متن اصلی عربی این قسمت از سیرت رسول الله در اینجا و اینجا قرار دارد، این قسمت در ترجمه فارسی به هر دلیلی وجود ندارد.
غزوة عمير بن عدي الخطمي برای کشتن عصماء بنت مروان. عصماء از بني أمية بن زید بود، وقتی ابوعفک کشته شد، او ابراز انزجار کرده بود. عبد الله بن الحارث بن الفضيل گفته است که وی با یکی از مردان بنی خطمه به نام یزید بن زید ازدواج کرده بود. عصماء در نکوهش اسلام و طرفدارانش سروده بود:

چکامه حسان در رد او:
بنو وائل وبنو واقف و خطمة>>
فروتر از بنی خزرج هستند.
وقتی که او در زار زدنهای خود، آهی جانسوز میکشید
مرگ در حال پیش آمدن به سوی او بود
او مردی اصیل و باریشه را استهزاء کرد
مردی که در آمدنش و رفتنش نجیب است
قبل از نیمه شب مردی او را از خون خود رنگین کرد
و با اینکار خود مرتکب هیچ گناهی نیز نشد.<<
وقتی رسول آنچه او گفته بود را شنید، گفت «چه کسی مرا از دست دختر مروان رها خواهد ساخت؟» عمير بن عدي الخطمی که در آنجا بود اینرا شنید، و آنشب به منزل او رفت و وی را کشت. صبح روز بعد نزد محمد آمد و آنچه انجام داده بود را برای محمد بازگفت، محمد گفت «ای عمیر تو به الله و رسولش کمک یاری رسانده ای»، وقتی عمر پرسید که آیا هیچ تنبیهی برای آنچه او کرده است خواهد بود؟ پیامبر گفت «دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد» (یعنی هرگز مشکلی برای او پیش نخواهد آمد)، پس عمیر به نزد مردم خود بازگشت.
در آنروز در میان بنو خطمة اغتشاشات زیادی پیرامون مسئله دختر مروان پیش آمده بود. او پنج پسر داشت و وقتی عمیر از طرف پیامبر به نزد آنها رفت، گفت «ای فرزندان خطمه، من دختر مروان را کشتم، اکنون اگر میتوانید در برابر من مقاوت کنید، مرا منتظر نگذارید»، این اولین روزی بود که اسلام در میان بنی خطمه قدرتمند شد. پیش از آن کسانی که اسلام را پذیرفته بودند، دین خود را مخفی میکردند. نخستین کسی که در میان آنها اسلام را قبول کرد عمیر ابن عدی بود که به «خواننده (کسی که میتواند متنی را بخواند)» معروف بود، وعبد الله بن أوس  بن ثابت. روز بعد از مرگ عصماء بنت مروان مردان بنی خطمه مسلمان شدند، چون قدرت اسلام را دیدند.
(1)   بیت اصلی به عربی «باست بني مالك والنبيت، وعوف وباست بني الخزرج» است، این بیت نوعی دشنام در عبری است که مترادف فارسی برای آن وجود ندارد، به همین دلیل ترجمه تحت اللفظی برای آن آورده شده است. دکتر مسعود انصاری این دشنام را به «گاف» ترجمه کرده اند و آلفرد گیلوم آنرا به «I despise» به معنی «من خوار میشمرم»، ترجمه کرده اند.
(2)   نام دو قبیله که اصلیت یمنی داشتند.
پایان سیره ابن هشام
کتاب الطبقات ابن سعد
ترجمه «کتاب الطبقات» نوشته ابن سعد ترجمه انگلیسی توسط  S. Moinul Haq، پوشینه دوم برگ 31. متن اصلی به زبان عربی را میتوان در اینجا یافت.
سریه عُمیر بن عُدَی
پس از پنج شب پیش از به پایان رسیدن ماه رمضان، در ابتدای 19 امین ماه پس از هجرت رسول الله سریه عمير بن عدي بن خرشة الخطمي برای کشتن عصماء بنت مروان از بني أمية بن زيد اتفاق افتاد. عصماء دختر یزید بن زید بن حصن الخطمی بود، او به اسلام ناسزا میگفت، به پیامبر توهین میکرد و مردم را علیه او بر می انگیخت. او چکامه هایی را می سرود. عمیر بن عدی در شب به طرف او رفت و به خانه او وارد شد. فرزندانش کنار او خفته بودند، او در حال شیر دادن به یکی از فرزندانش بود. عمیر بن عدی با دستهایش او را لمس و جستجو کرد و فرزندش را از او جدا کرد زیرا عمیر نابینا بود. او شمشیرش را در سینه عصماء فرو کرد تا جایی که شمشیر از پشت او بیرون زد. سپس نماز فجر را با پیامبر در مسجد خواند. پیامبر خدا از او پرسید، آیا تو دختر مروان را کشتی؟ او گفت آری «آیا چیزی در انتظار من است؟» پیامبر گفت «نه، دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد». این کلامی بود که از پیامبر شنیده شد، پیامبر عمیر را «بصیر» (بینا) نامید.
]پایان نقل قول از ابن سعد[

از یکی از علمای معاصر اسلام:
از علی دشتی «23» سال، مطالعه ای بر زندگانی محمد، (3) صفحه 116 (100 انگلیسی):
پیر مرد صد و بیست ساله ای به نام ابو عفک به جرم آنکه متلکی گفته و پیغمبر را در شعری هجو کرده بود، به دست سالم بن عمیر [بن عدی] و به دستور حضرت رسول که فرمودند ((من لی بهذا الخبیث)) کشته شد و در پی آن عصماء دختر مروان که قتل آن پیر مرد او را به گفتن ناسزایی درباره پیغمبر کشانیده بود ، به قتل رسید.
[پایان نقل قول ازعلی دشتی]
بحث:
حال بیایید این اطلاعات را در کنار یکدیگر بگذاریم تا به نتیجه ای برسیم،
محمد ابوعفک را کشت (جزئیات را در نوشتاری با فرنام ابوعفک) را میکشد، عصماء بر علیه این عمل شریرانه محمد سخن میگوید. او هم قبیله ای های خود را تشویق میکند تا علیه محمد اقدامی بکنند. وقتی که محمد میشنود او چه گفته است، دستور قتل او را نیز صادر میکند.
در نگاه نخست این منصفانه به نظر میرسد، عصماء واقعا داشت مردم را تشویق میکرد تا پیامبر را بکشند. این کاملاً منطقی است که محمد از پیام عصماء دل آزرده شود.
اما بیایید نگاهی عمیق تر به قضیه بیاندازیم و ماجرا را در زمینه ارتباط عصماء با قبیله اش باز بینی کنیم.
1) نخست اینکه قبیله او زیر سلطه محمد نبود. ممکن است آنها با محمد عهدنامه ای داشتند و همچنین ممکن است که عهدنامه ای در کار نبوده باشد. در این زمان نویسنده این نوشتار نمیداند که آیا میان محمد و بنی خطمه عهدنامه ای بوده یا نه. به هر حال این زن آزاد بود که عقیده اش را ابراز کند. اگر عهدنامه ای وجود داشت و او مفاد عهدنامه را اینگونه زیر پا گذاشته بود، محمد میتوانست به رؤسای قبیله اعتراض کند، و آنها او را به سکوت وا میداشتند.
2) نکته قابل توجه دیگر در این ماجرا این است که محمد به عبیده میگوید «دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد» یعنی هیچکس اهمیتی به مرگ او نخواهد داد (البته محمد فرزندان عصماء را به شمار نیاورده است).
همچنین توجه داشته باشید که افرادی از قبیله او از پیش مسلمان شده بودند، مطمئناً کسی به حرف او جامه عمل نمیپوشانید.
نکته اینجاست: اگر هیچکس به کشته شدن او اهمیت نمیداد، پس کسی نیز اهمیت نمیداد که او چه میگفته است. مردمان او از پیش میدانستند که محمد ابو عفک را کشته است، آنها به مرگ ابوعفک نیز اهمیتی ندادند. حتی در این زمینه، کسی به کلام او برای دعوت به کشتن محمد گوش نمیداد، زیرا محمد رهبر گروهی قدرتمند از مردم بود. هیچ یک از هم قبیله ای های او حاضر نبودند جان خود را بخاطر چکامه های او به خطر بیاندازند.
نتیجه آنکه عصماء دختر مروان تهدیدی مشروع برای محمد نبود.
یایید اتفاق مشابهی را بررسی کنیم. در خاور میانه، مسلمانانی وجود دارند که آمریکا را شیطان بزرگ میخوانند. این مسلمانان شعارهای خشن میدهند و نابودی آمریکا را بعنوان یک آرزو بیان میکنند. بسیار اتفاق افتاده است که گروه های زیادی از این مردم جمع شده اند و فریاد مرگ بر آمریکا، مرگ بر بوش و مرگ بر ریگان یا مرگ بر کسان و چیزهای دیگر سر داده اند. حال اگر امریکا، ریگان یا بوش یا هرکس دیگر قرار بود از استانداردهای محمد استفاده کند و همچون او رفتار کند باید حداقل به دلیل این شعارها اقدام به کشتن تعداد اندکی مسلمان می نمود. اما ما میدانیم که شعارهای یک عده افراد کم مغز و تحریک شده، مجوز استفاده از خشونت علیه آنها را به کسی نمیدهد. راه های بهتری برای برخورد با انتقادها و منتقدین وجود دارد. بسیار پیش می آید که متاثر از جوانی، جوانان چیزهایی میگویند و اعمالی را بصورت نمادین انجام میدهند که واقعا قصد انجام آنرا ندارند، یا توانایی انجاک دادن آنها را ندارند.
پس محمد چرا واقعاً از مسلمانان خواست که عصماء را بکشند؟
بصورت یک پرسش چند گزینه ای با این پرسش روبرو شویم:
الف) محمد باور داشت که او یک تهدید واقعی برای جانش است، پس دستور مرگش را داد.
ب) محمد از اشعار او آزرده شده بود و میخواست که او را خاموش سازد.
ج) خدا به محمد گفت که این زن را بکشد.
آشکار است که پاسخ درست ب است. او محمد را نترسانده بود، او رئیس قبیله اش نبود، او مقدار کمی نفوذ داشت و یا اصلاً هیچ نفوذی نداشت. او تنها همچون یک زخم زبان زن برای محمد به شمار میرفت. اگر خدا به محمد میگفت که باید او را بکشد، محمد ادعای دریافت وحی میکرد و میگفت «ای مسلمانان بروید و عصماء بنت مروان را بکشید». و این خواهش او به سرعت توسط مسلمانان اجرا میشد. اگر اینگونه میبود مسلمانان در روز روشن به او حمله میکردند نه اینگونه ناجوانمردانه و در شب.
تنها پاسخ درست میتواند این باشد که محمد توسط کلمات این زن آزرده شده بود و میخواست او را برای همیشه خفه کند.

سایر ملاحظات:
1) آنچه بیش از هرچیزی برای من در مورد اسلام هراس آور است، جایگاه اسلام در استفاده از خشونت بعنوان چیزی مورد پسند و اراده خدا است.
عمیر مثال بسیار کاملی از این واقعیت است. او یک مرد مسلمان و دوست محمد است، و بنا بر دستور محمد رفتار میکند. او زیر پوشش شب به خانه زنی میرود، بر سر زن در حالی که در بسترش در کنار فرزندانش خوابیده است می ایستد، و او را با وارد کردن شمشیرش در بدن او میکشد.
بعد از این عمل وحشتناک، محمد به او میگوید که او «به خدا و رسولش یاری رسانده است». اگر الله واقعا توسط این زن تهدید شده بود، من فکر میکنم که خودش میتوانست این زن را بکشد، شما چطور؟ آیا الله به مردانی که شباهنگام همچون ماری برای کشتن یک زن خوابیده میخزند نیاز دارد؟
2) علاوه بر این، اسلام واقعا چگونه دینی است؟ بلافاصله پس از اینکه «عمیر عصماء را میکشد» به نزد خانواده اش میرود و آنها را استهزاء میکند! او در صورت فرزندان کم سن و سال عصماء که مادرشان تازه کشته شده میخندد و آنها را تمسخر میکند که قدرتی ندارند و نمیتوانند هیچ کاری علیه او انجام دهند. دوباره به نقل قول نگاه کنید.
 او پنج پسر داشت و وقتی عمیر از طرف پیامبر به نزد آنها رفت، گفت «ای فرزندان خطمه، من دختر مروان را کشتم، اکنون اگر میتوانید در برابر من مقاوت کنید، مرا منتظر نگذارید»
3) من همچنین باید از اعراب غیر مسلمان زمان محمد انتقاد کنم. آنها ارزشی برای جان یک انسان قائل نبودند. در این واقعه یکی از زنانشان کشته شده بود، و بجای اینکه از این واقعه برآشفته شوند، آغاز به اسلام آوردن کردند زیرا «قدرت اسلام را دیدند».
4) همانند نگاهی دوباره که رفتار عمیر داشتیم باز، نگاهی دوباره به آنچه مسلمانان «قدرت اسلام» نامیده اند بیاندازیم:
این اولین روزی بود که اسلام در میان بنی خطمه قدرتمند شد. پیش از آن کسانی که اسلام را پذیرفته بودند، دین خود را مخفی میکردند. نخستین کسی که در میان آنها اسلام را قبول کرد عمیر ابن عدی بود که به «خواننده (کسی که میتواند متنی را بخواند)» معروف بود، وعبد الله بن أوس  بن ثابت. روز بعد از مرگ عصماء بنت مروان مردان بنی خطمه مسلمان شدند، چون قدرت اسلام را دیدند.
آیا قدرت اسلام به این است که شباهنگام به زنی بیپناه که در حال خواب است حمله کنند و او را بکشند و از این ماجرا آسوده خارج شوند؟
آیا در اسلام کسی که بزرگترین شمشیر را دارد از طرف الله است؟
تا آنجا که من میدانم تنها کسانی که  به اینگونه قدرتمندی احترام میگذارند، گروه های تبهکاری و مافیایی هستند، که شب میروند و مردم را در حال خواب میکشند.
پرسشها:
1) محمد واقعاً چگونه مردی بود؟ آیا او واقعا باید از هوادارانش میخواست که مادر پنج فرزند را بکشند؟ زنی که تهدیدی مشروع برای او نبود؟
2) چرا محمد خود او را نکشت؟ چرا در هر بار محمد از آدمکشانش میخواهد که کارهای مربوط به قتل هایش را برای او انجام دهند؟
3) به این جنبه سیاه اسلام نگاه کنید، این اسلامی است که محمد داشت. وقتی بنیانگزار این دین زنی بی پناه را در شب به دلیل مخالفت لفظی اش با او میکشد، چگونه میتوان این دین را توصیف کرد؟
4) حال «حقوق زنان» و «حقوق بشر» در کجای اسلام است؟ اگر محمد آزادی بیان را از دیگران گرفت، این چه واقعیتی را در مورد اسلام به ما نشان میدهد؟ آیا این دقیقاً انعکاس آن چیزی نیست که امروزه در کشورهای اسلامی وجود دارد؟ چرا هرچه مسلمانان کشوری بنیادگرا تر میشوند و به بنیادهای اسلام بیشتر چنگ میزنند حقوق بشر ابتدایی در آنجا بیشتر زیر پا له میشود؟
5) آیا این محمد واقعاً کسی است که شما بتوانید به او اعتماد کنید؟
نتیجه گیری:
ما میدانیم که در هر دینی چیزهای خوب و بد هست، اما این موضوع، مسئله ای کاملاً متفاوت است، این عمل از کسی که اسلام را آغاز کرده است سر زده است. اسلام بر اساس کردار و گفتار محمد بنا شده است. در اینجا میبینیم که محمد زنی را بگونه ای وحشیانه میکشد. این زن کشته شد چون علیه محمد سخن گفته بود و خاری در چشم محمد بود اما تهدیدی علیه محمد به شمار نمیرفت. محمد همچنین حقی نداشت که او را بکشد. او کارها را به دست خود گرفت و او را کشت. محمد احساس کرد که با این کار خود به خدا کمک میکند، او هیچ احساس گناهی نکرد، و هیچ نشانی از پشیمانی و توبه نیز از او دیده نمیشود.
عیسی مسیح آنانی را که بدون توبه قتل میکنند محکوم کرده است «بیرون سگ ها قرار دارند، فاسدان، جادوگران، زناکاران، قاتلان، بت پرستان، دروغگویان و متقلبان، به شهر راه نخواهند یافت» (مکاشفه 22:15) محمد در این دسته بندی قرار میگیرد، محمد چگونه میتواند پیام آور واقعی این خدا باشد؟
برداشته شده از سایت زندیق
لینک جستار
http://zandiq.com/2009/09/07/terror-asma-bint-marwan/
 داستان به گونه ی فرتوری